Faculty of Dramatic Arts F O D A


Founders of the Dramatic School

Interview

Acting and directing

Cinema and television

Dramatic literature

Puppets and stage sets

Featured post

بیایید فهرست نام‌های دانشجویان دانشکده هنرهای دراماتیک را از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۹ تکمیل کنیم.

با تبریک سال نو به همه استادان و دانشجویان دانشکده هنرهای دراماتیک دانشجویان و استادان گرامی دانشکده هنرهای دراماتیک ، درصدد هستیم  لی...

9/03/26

مجموعه سیار «شکسپیر در سینما زنده است

مجموعه سیار «شکسپیر در سینما زنده است» (Shakespeare Lives in Film) چیست؟ در ژانویه ۲۰۱۶، «موسسه فیلم بریتانیا» (BFI) پروژه‌ای بزرگ را با هدف گرامیداشت آثار شکسپیر در سینما آغاز کرد. این پروژه شامل فیلم‌هایی است که بازه زمانی سال ۱۸۹۹ تا به امروز را در بر می‌گیرند و همگی اقتباسی از آثار شکسپیر یا الهام‌گرفته از آن‌ها هستند. این فیلم‌ها در سینماهای سراسر جهان و همچنین به صورت آنلاین به نمایش درخواهند آمد. این پروژه در قالب رویداد «المپیک تئاتر» در شهر وروتسواف (Wroclaw) ارائه می‌شود؛ رویدادی که از ۱۴ اکتبر تا ۱۴ نوامبر ۲۰۱۶ برگزار می‌گردد. شما می‌توانید برنامه نمایش‌ها را در وب‌سایت سینما «نیو هورایزنز» (New Horizons) مشاهده کنید. این رویداد با همکاری «انجمن نیو هورایزنز» (Stowarzyszenie Nowe Horyzonty) سازماندهی شده است. در ادامه، مقالاتی درباره برخی از فیلم‌هایی که در وروتسواف به نمایش درمی‌آیند، آمده است. تمامی این مقالات توسط «ایان هایدن اسمیت» — منتقد فیلم و سردبیر مجلات «BFI Filmmakers» و «Curzon» — نوشته شده‌اند.

روز جهانی تئاتر در سال ۲۰۲۶ سپری شد و پیامی بسیار تأثیرگذار قرائت گردید،

روز جهانی تئاتر در سال ۲۰۲۶ سپری شد و پیامی بسیار تأثیرگذار قرائت گردید، اما در ایران، حقوق بشرِ جوانان و اهالی تئاتر رعایت نمی‌شود.


 

جشن «روز جهانی تئاتر

 


  • World Theatre Day 2026 Celebration

موسسه بین‌المللی تئاتر (ITI) با خرسندی اعلام می‌کند که جشن «روز جهانی تئاتر ۲۰۲۶»  ۲۵ تا ۲۷ مارس ۲۰۲۶ در شهر لوکزامبورگ برگزار خواهد شداین رویداد که با ابتکار دبیرخانه کل ITI و در تعامل با مرکز ITI لوکزامبورگ (THEATE FEDERATIOUN) و تحت حمایت یونسکو برگزار می‌شود، بازتاب‌دهنده چشم‌اندازِ پیام روز جهانی تئاتر ۲۰۲۶ به قلم «ویلم دافو» است. این برنامه به گونه‌ای طراحی شده که رویدادی عمومی و مشارکتی باشد و بر جایگاه تئاتر به عنوان فضایی برای تأمل هنری و تعامل اخلاقی در جهان امروز تأکید ورزد.این رویداد که در چارچوب «Bühnendeeg» (روزهای هنرهای نمایشی) و هم‌زمان با سی‌امین سالگرد تأسیس «THEATER FEDERATIOUN» برگزار می‌شود، فرصتی را نیز برای تعامل با جامعه پویای هنرهای نمایشی لوکزامبورگ و نهادهای فرهنگی آن فراهم می‌آورد.منتظر اخبار تکمیلی باشید

8/17/26

گوگوش، هنرمند برجسته ایرانی در تبعیدِ فراتر از زمانِ خودش

دو هنرمند، یک عصر؛ دو انتخاب در برابر تاریخ فریدون و ایرج

دو هنرمند، یک عصر؛ دو انتخاب در برابر تاریخ فریدون و ایرج
فرق میان این دو خواننده و هنرمند در چیست؟هر دو در روزگار شاه فقید برآمدند؛ هر دو خواندند، آفریدند و بخشی از خاطره هنری یک نسل شدند.اما سرنوشتشان پس از انقلاب، هر یک مسیر کاملاً متفاوت را انتخاب کردند با مردم با حکومت ؛ مسیری که شاید ارزش هنرمند را نه فقط در آثارش، بلکه در انتخاب‌هایش در روزهای دشوار تاریخ نیز به پرسش می‌گیرد.
ایرج، صدایی ماندگار و محبوب، با نامی که برای بسیاری از ایرانیان با خاطره سینما و صدای خوش فردین گره خورده است؛ هنرمندی که سال‌ها در میان مردم ماند و زندگی خود را ادامه داد، بی‌آنکه به رویارویی سیاسی و اعتراض آشکاری با حکومت تازه تن دهد.در سوی دیگر، فریدون فرخزاد جلوی حکومت ایستاد و از مردم دفاع کرد و بازم ایستاده بود؛ هنرمندی متفاوت، جسور و بی‌پروا که پس از انقلاب، راه دیگری برگزید.
او فرار و تبعید در غربت را پذیرفت، از وطن دور ماند و بهای مواضع و مخالفت‌هایش را پرداخت؛ هنرمندی که صدایش دیگر فقط صدای موسیقی و سرگرمی نبود، بلکه به اعتراضی علیه فضای سیاسی و اجتماعی حاکم تبدیل شد.اینجاست که پرسش اصلی شکل می‌گیرد:
آیا هنرمند فقط با اثرش سنجیده می‌شود، یا با موضعی که در برابر رنج مردم و قدرت حاکم اتخاذ می‌کند نیز باید قضاوت شود؟
آیا سکوت، همیشه به معنای همراهی است؟ بنظرم بله همراهی و دور شدن از مردم است
آیا نپیوستن به مخالفت سیاسی، الزاماً به معنای حمایت از حکومت است؟ بله به معنای قبول صدای حکومت است
و از سوی دیگر، آیا اعتراض و پرداختن هزینه، به‌تنهایی برای اثبات «هنرمند مردمی» بودن کافی است؟ایرج مسیر سکوت و ادامه زندگی هنری را برگزید؛ فرخزاد راه اعتراض و پرداخت هزینه را.یکی ماند و همراه حکومت شد و از هنر خود و زندگی خویش گذشت نکرد و استفاده کرد . دیگری در غربت، بسیاری از داشته‌هایش را از دست داد و سرانجام زندگی‌اش نیز به شکلی تلخ و تراژیک پایان یافت. جانش گرفته شد اما تاریخ، گاهی پرسش‌هایی را باقی می‌گذارد که پاسخشان ساده نیست:هنرمند واقعی کیست؟آن‌که هنر خود را از سیاست جدا می‌کند و برای حفظ زندگی و آرامش خویش سکوت می‌کند؟یا آن‌که وقتی جامعه‌اش در تنگناست، صدایش را بلند می‌کند و حاضر می‌شود برای باورهایش هزینه بدهد؟
شاید پاسخ این پرسش را نه در شهرت، نه در تعداد ترانه‌ها و نه در محبوبیت، بلکه در مفهوم عمیق‌تری باید جست‌وجو کرد:
هنرمند واقعی آن کسی است که در برابر وجدان خویش، مردم و تاریخ، پاسخ روشنی برای انتخاب‌هایش داشته باشد.
حالا قضاوت با شماست؛ایرج یا فریدون فرخزاد؟کدام‌یک را هنرمند مردمی‌تر و وفادارتر به مردم می‌دانید؟و آیا سکوت یک هنرمند در برابر حکومت، می‌تواند صرفاً «بی‌طرفی» تلقی شود یا گاهی خود نوعی موضع‌گیری است و همراهی و همکاری با رژیم است


 

8/15/26

یادمانی برای استاد بهرام بیضایی، کارگردان و نویسنده برجسته ایرانی

یادمانی برای استاد بهرام بیضایی، کارگردان و نویسنده برجسته ایرانی. او سال‌ها استاد و مدرس دانشکده هنرهای دراماتیک بود. در سال ۱۳۴۹، دانشکده هنرهای دراماتیک منحل شد و این استاد نیز کار خود را از دست داد. او در پایان عمر پربارش، در غربت درگذشت و همان‌جا به خاک سپرده شد. یادش گرامی باد. در کنار استاد بیضایی، محمد متوسلانی و داریوش فرهنگ، دو بازیگر پیشکسوت تئاتر و سینما، حضور دارند.




 

7/24/22

ادای احترامی به عظمت مردی بزرگ به نام استاد شنگله


من قبل بیرون اومدن از ایران در تلویزیون با اینکه کارگردان وتهیه کننده رسمی بودم اما هفت سال شده بود که در تلویزیون و سینما ممنوع کار بودم از بیکاری داشتم دق می کردم اومدم تاتری کار کنم دوستی متن خوبی که ترجمه شده از تنسی ویلیامز رو تصویب کرده بود که کار کنه اما اون دوست گفت تو بیا تو کار کن گفتم باشه رفتیم تمرین کردیم و کار خوبی آماده شد روز بازبینی سه نفر برای باز بینی اجرا تاتر من امدند و تاتر را دیدند ولی اجرا را ممنوع کردند و کار تصویب نشد . زنده یاد آقای اسماعیل شنگله و سعید کشن فلاح و یکی دیگه داور دیدن کار بودند با آقای شنگله در تلویزیون همکار بودیم .گذشت تا مدتی بعد در محله مون نزدیک خونه استاد شنگله همسایه من بود در مجتمع تلویزیون تو شهرک غرب آقای شنگله رو اتفاقی دیدم گفتم استاد چرا کار من رد شد کار اجرای بدی نبود استاد شنگله دست گذاشت روی شانه من گفت مجید کارت عالی بود بخاطر شخص خودت کار رد شد نه بخاطر اجرا همه هم گفتند البته من بهت نظر مثبت دادم اون دو نفر دیگه نظر منفی و کارت رد شد خودت مورد قبول نبودی نه کارت، حسین پاک دل هم از کسانی بود که مخالف بوده و گفته بود قدیمی های مسله دار دیگه کار نکنند گفتم من خودم میدونستم رد میشه ولی همیشه تلاش خودمو می کنم استاد شنگله مردی بزرگ بود . یادش گرامی .

7/18/22

آقای اسماعیل شنگله، استاد برجسته هنرهای نمایشی، نیز درگذشت.

آقای اسماعیل شنگله استاد خوب تاترهنرهای دراماتیک هم رفت
  • خاطرات مجید بهشتی ازهمکاران و شاگردان استاد شنگله است بمناسبت فوت ایشان برای سایت دانشکده ارسال شده است روزی که با استاد خوب تاتر ایران آشنا شدم پانزده سال داشتم و قرار بود هیت داوران تاتر در جشنواره تاتر های کاخ جوانان در قبل از انقلاب تاتر ما را بازبینی کنند و برای جشنواره تاتر افراد برجسته رشته های مختلف تاتر را معرفی کنند . تاتر ما هم مورد بازبینی قرار گرفت دونفر از داوران آقای پرویز تاییدی ، آقای ایرج زٌهری یکی دیگه از هیت داوران سه نفره آقای شنگله بود تا اون روز اسم ایشان رو نشنیده بودم اما با مردی خوش برخورد و شیرین زبان و آروم روبرو شدم که بیشتر سکوت می کرد تا حرف بزند بعد از دیدن تاتر و اتمام اجرا او خوش آیند خودش رو با یک لبخند و تکان دادن سر نشان داد و گذشت برای بار دوم در پیش از انقلاب برای کنکور عملی دانشکده هنرهای دراماتیک رفتم تا در سالن کوچیک تاتر هنرهای دراماتیک در خیابون ژاله چهار راه آبسردار امتحان عملی انجام بشه که باز یکی از استادان دانشکده و از اعضای هیت انتخاب دانشجو برای بازیگری و کارگردانی آقای شنگله بود بعداز پایان اجرای عملی من باز آقای شنگله با همون لبخند و تکان سر آروم با نظر مثبت رضایت خودش رو نشان داد و با نظر سایر هیت انتخاب موافق بود. گذشت تا در تلویزیون همکاری رسمی خودم را شروع کردم که یکی از مشوقان من بود و رهنمایی کننده در شروع کارم در تلویزیون به عنوان تهیه کننده و استاد شنگله مدیر تهیه کنندگان تلویزیون بودند که بازم با همون چهره دوست داشتنی و مثبت که حالا شاگرد سابق دانشکده هنرهای دراماتیک که سالها در کلاس های درس اون دانشکده بوده به عنوان همکار دارد در کنارش کار می کند. این مرد فرهیخته که از دست رفت از افراد هنرمند بدون حاشیه و بدون حقه و کلک و مهربان استاد اسماعیل شنگله بود که همیشه به من لطف داشت با من خوب بود . در آخرین دیدارهای من با استاد شنگله در مجتمع مسکونی تلویزیون در شهرک غرب بود که با استاد همسایه شده بودم گاهی در خیابانها مجتمع با خوش رویی اسماعیل عزیز روبرو می شدم حالا استاد شنگله کمتر در تلویزیون در طبقه هشتم تولید حضور داشت چون بازنشسته شده بود. اغلب صبح ها که می رفتم به تلویزیون گاهی در مجتمع با اسماعیل جان روبرو می شدم می گفت داری میری سر کار و می خندید همون جا از احوالات هم با خبر می شدیم ، متاسفانه مدتها از ایشان بی خبر بودم تا امروز شنیدم این انسان وارسته و استاد و مرد بزرگ هنرمند فراموش نشدنی از کنار ما پر کشید و به آسمانها رفت یادش و نامش همیشه در تاریخ هنر تاتر ایران و دانشکده هنرهای دراماتیک زنده و جاوید است

2/18/21

عکسی از آخرین اردوی دانشجویان دانشکده هنرهای دراماتیک به بوشهر در سال ۲۰۱۰، پیش از انحلال این دانشکده توسط انجمن اسلامی و کارکنان مسلمان.

عکسی از آخرین اردوی دانشجویان دانشکده هنرهای دراماتیک به بوشهر در سال ۲۰۱۰، پیش از انحلال این دانشکده توسط انجمن اسلامی و کارکنان مسلمان.                                                           

9/01/20

مجله سینمایی استاد پرویز شفا و مسعود محرابی





مجله سینمایی استاد پرویز شفا و مسعود محرابی

استاد پرویزشفا ومسعود مهرابی درمجله فیلم #هنرهای_دراماتیک


 

8/31/20

مسعود مهرابی، دانشجوی دانشکده هنرهای دراماتیک، درگذشت.

مسعود مهرابی از هنرمندان برجسته سینما و کاریکاتور ایران و دانش‌آموخته رشته سینما در دانشکده هنرهای دراماتیک بود. او در اوایل دهه شصت، ماهنامه سینمایی «فیلم» را پایه‌گذاری کرد که انتشار آن تا به امروز ادامه داشته است. مهرابی هنرمندی توانمند و کاریکاتوریستی ماهر بود و آثارش از غنای محتوایی، لحنی گزنده و خلاقیتی ویژه برخوردار بودند. درگذشت مسعود مهرابی را به تمامی هنرمندان، روزنامه‌نگاران و دانشجویان دانشکده هنرهای دراماتیک تسلیت می‌گوییم. یادش گرامی باد.

8/19/20

خاطره‌ای از سال‌های پایانی دانشکده هنرهای دراماتیک


تصاویری از دانشجویان دانشکده هنرهای دراماتیک در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹؛ یعنی روزهای پایانی فعالیت این دانشکده، پیش از آنکه توسط «انجمن اسلامی» و کارکنان مسلمان آن منحل شود. در طول هفده سال فعالیت مستمر این دانشکده، دانشجویان به لطف دانش و هنر استادان برجسته، همواره در عرصه‌های سینما و تئاتر شاخص و بسیار فعال بودند. چه دوران شاد و پرنشاطی را در این عکس‌های سال‌های پایانی سپری می‌کردند.

7/27/20

گیتا گرکانی، دانشجوی دانشکده هنرهای دراماتیک




افزودن شرح
عکاس رضا شریفی
گیتا گرکانی دانشجوی دانشکده هنرهای دراماتیک
در جلوی بالکن ورودی حیاط دانشکده درعکسی بسیار
خاطره انگیز ازدوران دانشجویی سال 56 .

استاد رکن الدین خسروی با تعدادی از بازیگران


استاد رکن الدین خسروی با تعدادی از بازیگران نشسته از چپ:
محمود هندیانی، مجید بهشتی، محمود جباری
شراره مهرین فر، هومن آذر کلاه، علی شریفیان
ردیف بالا از چپ: عطا کوپال، محمود افشار، استاد خسروی

7/14/20

من و سعید سلطان‌پور، در انتظار گودو؛ نوشته‌ی قاسم سیف

اجرای دانشجویان دکتر سعید سلطان‌پور؛ نمایش «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت (به کارگردانی سیروس قاسم‌سیف)
صحنه اول: صدای داریوش شنیده می‌شود که می‌خواند: «بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو...» و هم‌زمان، پرده به‌آرامی کنار می‌رود و ما «روشن‌فکری» را می‌بینیم که بر صندلی‌ای در وسط صحنه نشسته است؛ با عینکی بر چشم، احتمالاً کراوات یا پاپیونی بر گردن و سیگار یا پیپی بر لب، و او خطاب به ما، یعنی «تماشاگران»، می‌گوید:
(آن روزها که در کافه فیروز گرد هم می‌آمدیم، نسل پیش از ما صندلی‌های خود را داشت و ما، یعنی نوجوانان، حلقه خودمان را. دوشنبه‌ها، جلال آل‌احمد آن دو حلقه را به هم پیوند می‌داد و...)
نورِ جایگاهِ روشن‌فکر خاموش می‌شود.
نورِ جایگاهِ روشن‌فکر روشن می‌شود.
روشن‌فکر ناپدید شده و به‌جای او، کارگردان نمایش ظاهر می‌شود؛ به جلوی صحنه می‌آید و خطاب به تماشاگران می‌گوید:
(تماشاگران عزیز، سلام. من کارگردان این نمایش هستم. نمایشی که امشب تماشا می‌کنید، «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت است.) ناگهان، سعید سلطان‌پور از صندلی خود در میان تماشاگران برمی‌خیزد و خطاب به کارگردان فریاد می‌زند: (آقای کارگردان! در این هرج‌ومرج اجتماعی، در ایران جایی برای تئاتر پوچی [ابسورد] نیست!)
سکوت هولناکی بر سالن حکم‌فرما می‌شود؛ سکوتی که به گفته برخی، چند لحظه تاریخی و به گفته برخی دیگر، چند سالِ شمسی و قمری به طول می‌انجامد. در آن چند لحظه یا چند سال، شرق و غرب — یا به تعبیری، دموکراسی غربی و دیکتاتوری پرولتاریا — با شمشیرهایی یخی که در قطب‌های شمال و جنوب ساخته شده‌اند، با یکدیگر می‌جنگند و در میان صدای برخورد آن شمشیرها، از فاصله‌ای بسیار بسیار دور، زمزمه‌ی بانگ اذان به گوش می‌رسد که رفته‌رفته اوج می‌گیرد و سپس:
همه با هم و با فریاد:
زنده باد،
مرگ بر تو،
صدای شلیک گلوله،
ایران، ایران، ایران؛ رگبار مسلسل،
شاه رفت،
خجسته باد بهاران.
ناگهان، جوانی با اسلحه‌ای در دست، از پشت صحنه به روی صحنه می‌پرد... ...صحنه‌ها!
هم‌زمان با ورود مرد جوانی که اسلحه‌ای در دست دارد به روی صحنه، کارگردان نمایش «در انتظار گودو» با جهشی بلند به میان تماشاگران می‌پرد و روی صندلی‌ای می‌نشیند که سعید سلطان‌پور چند صندلی آن‌طرف‌تر روی آن نشسته است.
در همان لحظه، مرد جوانِ مسلح که حالا به جلوی صحنه رسیده، اسلحه خود را به سمت تماشاگران نشانه می‌رود و فریاد می‌زند: «دوران اینکه حرف آخر را شما بزنید، گذشته است! انقلاب شده و حالا نوبت ماست که حرف بزنیم. حواستان باشد، این اسلحه دست ماست!»
تماشاگران هورا می‌کشند و دست می‌زنند و پرده بسته می‌شود.

صحنه دوم:
با پخش ترانه‌ی «خجسته باد بهاران»، پرده‌ای که بسته بود، کنار می‌رود.
صحنه، با دیوارهایی که گویی نامرئی هستند، به سه بخش نابرابر تقسیم شده است:
در بخش میانی که بیشترین فضا را به خود اختصاص داده، گروهی مشغول تمرین تعزیه‌ی «مختار ثقفی» هستند؛ مختاری که آماده می‌شود تا انتقام خون امام حسین (ع) را از قاتلانش بگیرد.
در سمت چپ صحنه، سعید سلطان‌پور مشغول تمرین نمایش خیابانی «عباس‌آقا کارگر ایران‌ناسیونال» است.
در سمت راست صحنه که کمترین فضا را دارد، کارگردانِ نمایشِ پیش‌از‌انقلابیِ «در انتظار گودو»، اکنون مشغول تمرین نمایشی به نام «گودو آمد» است که... ناگهان یکی از بازیگرانش دست از بازی می‌کشد، رو به کارگردان می‌کند و فریاد می‌زند: «چرا پوزخند می‌زنی؟! چرا مسخره‌ام می‌کنی؟! اصلاً می‌فهمی قضیه چیست؟! نمی‌خواهم آن‌طور که تو می‌خواهی بازی کنم! اصلاً کارگردان بودن یعنی چه؟! تو برای خودت کسی هستی، برای خودت! آن دوران تمام شده عزیزم! حالا انقلاب شده و تازه، کلاه شما سردارها پشم ندارد. می‌فهمی؟!»
کارگردان پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «اگر از اسب بیفتیم، از اصل که نیفتاده‌ایم عزیزم! برو! برو! ظاهراً تو هم از آن انگورهای "صفر کیلومترِ" بعد از انقلاب هستی که هنوز چیده نشده‌اند و می‌خواهند کشمش شوند. نه،...» «عزیزم! حالا برو و وقتی کاملاً آماده و مهیا شدی، بیا تا با هم حرف بزنیم. برو!»
بازیگر: (حالا بهت نشون می‌دم طرفِ کی داری حرف می‌زنی!)
بازیگر به وسط صحنه می‌رود، رو به کارگردانِ «تعزیه مختار ثقفی» می‌کند و می‌گوید: (حاج‌آقا! این ظالم دیگه شورش رو درآورده! هی دستور می‌ده و به من می‌گه این کار رو بکن و اون کار رو بکن! همون‌طور که برادرِ مخملباف گفت...)
حاج‌آقا انگشت اشاره دست راستش را روی نوک بینی‌اش می‌گذارد و می‌گوید: «هیس! هیس!» و هم‌زمان، قدمی به سمت بازیگر و کارگردانِ نمایش «گودو می‌آید» برمی‌دارد و با صدایی آهسته می‌گوید: (خواهش می‌کنم برادر! لطفاً کمی آرام‌تر صحبت کنید، چون بازیگرهای من دارند استراحت می‌کنند و مشغولِ تسلی‌بخشی هستند!) وقتی حاج‌آقا کلمات انگلیسیِ «relaxing» (استراحت) و «consoling» (تسلی‌بخشی) را با لهجه غلیظ عربی ادا می‌کند، کارگردانِ نمایش «گودو می‌آید» می‌خندد. بازیگر از فرصت استفاده می‌کند، بلافاصله به حاج‌آقا نزدیک می‌شود و طوری در گوشش می‌گوید که کارگردانِ «گودو می‌آید» نشنود: (می‌بینی حاج‌آقا؟! یارو داره به ما می‌خنده! داره مسخره‌مون می‌کنه! اصلاً می‌دونی نکته‌ی این...است باید بدونی 
       
      

استاد رکن الدین خسروی در یک نگاه

استاد رکن الدین خسروی در یک نگاه
 

7/11/20

مری دارش و من هر دو در زندان اصفهان زندانی بودیم.

مری دارش و من هر دو در زندان اصفهان زندانی بودیم.




Mary Daresh was born in Tehran in 1953. Her father was a soldier and retired with the rank of colonel. Mary entered the Faculty of Dramatic Arts in 1966 and studied acting. In the same year, she played the role of Simon Machar in the play "Faces of Simon Machar" directed by Saeed Soltanpour and Mohsen Yelfani. The young and beautiful Mary coped with her role with extraordinary strength that, according to Mr. Mohsen Yelfani, was like a miracle. She created such excitement and excitement in the audience that SAVAK prevented the performance from continuing. She was arrested in Isfahan in 1982 for political activity. In 1987, she was transferred to Tehran Prison. Two years later, she was released from Evin


 

Prison.
               
After her release, she turned to artistic activity, the true background of her beautiful soul, and became a stage secretary for the film "For Everything", directed by Rajab Mohammadin. In 1996, she was on a trip to film with a number of artists when their car was involved in an accident and Mary lost her life. Mary always said: "I hope to take my tired body to the other side of the water one day to spend some time in peace." That day was "never"... After that, she embraced the earth in her arms to be safe from the harm of evil people.
Her memory is truly eternal in our memory.

7/07/20

برادرم پرویز شفا


  • این مقاله درباره استاد پرویز شفا است. او یکی از استادان برجسته سینما بود که سال‌ها در دانشکده هنرهای دراماتیک تدریس کرد و آثار متعددی در این حوزه به رشته تحریر درآورد. متأسفانه، پرویز شفا چندی پیش به‌طور ناگهانی درگذشت. اگرچه او با خدمات هنری و آثار ارزشمندی که از خود بر جای گذاشته همواره زنده است، اما جای خالی‌اش احساس می‌شود. این مقاله به قلم برادرِ استاد، سعید شفا، نوشته شده است که می‌توانید آن را در ادامه مطالعه کنید.



5/30/20

سیروس مشفقی، دانشجوی گروه سینما و تلویزیون دانشکده هنرهای دراماتیک، درگذشت..

سیروس مشفقی، مشهور به «شاعر روستا» (زادهٔ ۱۲ فروردین ۱۳۲۲ در پل‌سفید – درگذشتهٔ ۱۲ خرداد ۱۳۹۹ در تهران)، شاعر و فعال فرهنگی و ادبی بود. او در رشتهٔ سینما و تلویزیون در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک تحصیل کرد. مشفقی صبح روز شنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۹۹، در سن هفتاد و هفت سالگی بر اثر مشکلات تنفسی در بیمارستان فیروزگر تهران درگذشت. او از اعضای مؤسس کانون نویسندگان ایران بود. مشفقی در اوایل دههٔ ۱۳۴۰ به عرصهٔ سرودن شعر نو و شعر سپید (شعر بی‌وزن) گام نهاد و به‌سرعت در زمرهٔ شاعران برجسته و ممتاز کشور جای گرفت. احمدرضا احمدی، شاعر نامدار جریان «موج نو»، در مصاحبه‌ای با فصلنامهٔ «گوهران» دربارهٔ شهرت فراگیر مشفقی در آن دوران گفته است: «...آن زمان شعر سیاسی و سیروس مشفقی مُد بود. توی سر من می‌زدند. هیچ‌کس مرا تحویل نمی‌گرفت...» مشفقی در «شب‌های شعر گوته» — مهم‌ترین رویداد فرهنگی تهران در پاییز ۱۳۵۶ که به مدت ده شب با شعرخوانی و سخنرانی در باغ انجمن روابط فرهنگی ایران و آلمان و با همت کانون نویسندگان ایران، انجمن روابط فرهنگی ایران و آلمان و مؤسسهٔ گوته برگزار شد — به شعرخوانی پرداخت. به‌تازگی فایل صوتی شعرخوانی او در برخی وب‌سایت‌های اینترنتی منتشر شده است.

در سال ۱۹۷۹، انجمن اسلامی پس از انحلال دانشکده هنرهای دراماتیک، ساختمان این دانشکده در «آب‌سردار» را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی واگذار کرد.

این عکس مربوط به اردوی علمی دانشجویان دانشکده هنرهای دراماتیک در ماه‌های پایانی عمر او بود، چرا که آن‌ها در آن سال به چنین اردویی رفته بودند.
آخرین دوره پذیرش دانشجو در سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹) انجام شد و دانشجویان جدید نیز همراه با سایر دانشجویان به این اردوی علمی رفتند. این اردو یکی از بهانه‌هایی بود که «انجمن اسلامی» دانشکده برای متهم کردن آن‌ها به رفتار غیر‌اسلامی در طول سفر و ادعای ارتکاب اعمال خلاف موازین اسلامی، از آن استفاده کرد. دانشجویان می‌گفتند که پیش از انقلاب، این افراد را همیشه می‌شد در قهوه‌خانه‌ی (پاتوق) روبروی دانشکده پیدا کرد؛ اما پس از اسلامی شدن حکومت، اسلام‌گرایان تندرو که از سوابق خود هراس داشتند، به سراغ دانشکده آمدند. در سال ۱۳۵۸، در جریان «انقلاب فرهنگی»، آن‌ها دانشکده هنرهای دراماتیک را منحل کردند. چند سال بعد، دانشکده‌ای جدید با عنوان «دانشگاه هنر» تحت لوای همان انجمن اسلامی سابق تأسیس شد و آن‌ها ساختمان دانشکده هنرهای دراماتیک را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی واگذار کردند. در ازای این کار، آن‌ها مدارک رایگان دکتری و کارشناسی ارشد دریافت کردند و به مقام استادی دانشکده هنر رسیدند.


5/29/20

توجه تمامی استادان و دانشجویان


بخشی از گفت‌وگو با گیتا گرکانی دربارهٔ دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک


 من دردانشکده ی هنرهای دراماتیک در رشته ادبیات دراماتیک و نمایشنامه نویسی تحصیل کردم. سالم
 اول دانشکده همراه با شاهرخ غیاثی یکی از داستان هایم را به صورت فیلمنامه در آوردیم و شاهرخ برای فیلم تزش از آن استفاده کرد. در سال های بعد بیشتر به حوزه های دیگر پرداختم اما همیشه عاشق تئاتر و سینما باقی ماندم. این عشق در ده سال کار داوطلبانه برای فرهنگنامه ی شورای کتاب کودک به عنوان مسئول تئاتر و سینما خود را نشان داد. در آن دوره چهارده مقاله برای فرهنگنامه نوشتم . کار برای فرهنگنامه باعث شد متوجه شوم در حوزه تئاتر و سینما کتاب های مرجع ساده و قابل استفاده برای عموم نداریم. به همین دلیل بعد از سه سال تحقیق کتاب «تاریخ سینما» برای نوجوانان را نوشت که در سال 76 چاپ شد. در سال های بعد از دانشکده گاه و بیگاه به دوستانم در نوشتن فیلمنامه کمک می کردم. اما عملا بیشتر به ترجمه و نوشتن پرداختم. نتیجه ی این سال ها 45 کتاب، سرپرستی و ویراستاری یک مجموعه ی 12 جلدی قصه های کودکان و مقالات متعدد در حوزه تئاتر و سینما و تکنیک های نویسندگی و مباحث پراکنده بوده است. ترجمه هایی از آرونداتی روی، موراکامی، لاهیری، هورویتس، کافکا و خیلی نویسنده های دیگر انجام داده ام. در حوزه ی نوشتن مجموعه داستان «هیچکس توی آینه نیست»، رمان «فصل آخر»، داستان های کودکان که دو تا از آن ها «آشپزی ملکه» و «حلزون ها و پروانه ها» به طور مستقل منتشر شدند و «تاریخ سینما» را تا به حال به چاپ ام می رساند. در حال حاضر علاوه بر ترجمه یک مجموعه داستان زیر چاپ دارم، و سرگرمی کار روی دو کتاب ناتمام هستم. یکی از رمان های دوم و آن یکی کتابی در تکنیک های نوشتن..........
• چی شدی آمدی دانشکده ی دراماتیک
• داستان اولینم وقتی 17 ساله بودم چاپ شده بود. همه می دانستند جز ادبیات هیچ چیز برایم جالب نیست. در نتیجه با این که بر رشته ادبیات دراماتیک در رشته ی علوم آزمایشگاهی هم قبول شدم همه می دانستند منطقا باید ادبیات دراماتیک بخوانم که خواندم.
• دانشکده چقدر در یاد گیری رشته ی انتخابی و کمک کرد.
• برای من دانشکده فوق العاده بود. در مصاحبه ای بعد از امتحان کتبی دکتر فروغ از من پرسیدند :"در مورد تئاتر چه می دانی". که جواب دادم" هیچ، و برای همین می خواهم بیایم و یاد بگیرم." و همینطور هم شد. با وجود امکانات اندک و فضای محدود، برنامه ریزی درسی دانشکده طوری بود که به راحتی همه ی اطلاعات پایه در مورد تئاتر و ادبیات دراماتیک را یاد می گرفت. وقتی وارد شدم در مورد نمایشنامه نویسی هیچ چیزی نمی دانستم. وقتی فارغ التحصیل شدم چیزها یاد گرفته بودم بدون اینکه فشاری تحمل کنم.
• از نظر علمی بین دانشکده هنرهای زیبا و دانشکده ی هنرهای دراماتیک چه فرقی بود؟
• ظاهرا در دانشکده ی هنرهای زیبا بیشتر روی عمل بود تا تئوری. در دانشکده دراماتیک به خاطر تعدد رشته ها و نوع برنامه ریزی آموزشی و درس های انتخاب شده روی تئوری خیلی کار می شود. بچه ها به شوخی می گفتند در دو سال اول دانشکده آنقدر در مورد یونان و روم باستان درس می دهند که آدم خیال می کند در آن دوران زندگی می کند. تکرار بحث ها و نمایشنامه ها و اسم ها باعث می شود سوفکل را یکی از افراد خانواده تصور کنی و آگاممنون همسایه ای بداخلاق باشد. در عین حال فلسفه، روانشناسی، ادب عوام و خیلی درس های دیگر بود که از نظر تئوری به دانشجو اطلاعات زیادی داد. گذشته از همه ی این ها رشته ها و همکاری دانشجویان رشته های مختلف با هم از یک طرف روح کار جمعی را که لازم است رشته های نمایشی دیگر تقویت می کند و از طرفی باعث می شود هر دانشجویی علاوه بر رشته تحصیلی خودش از بقیه رشته ها هم اطلاعات کسب کند.
• نظر شما در مورد اعضای هیئت علمی چیست؟
• فکر می کنم خیلی خوش شانس بودیم و در دوران بسیار خوبی درس خواندیم. افرادی به ما آموزش دادند که واقعاً شایسته این نام بودند. هرکس به لیست اساتید دانشکده نمایش نگاه کند به راحتی متوجه این موضوع می شود. محسن یلفانی، بهرام بیضایی، رکن الدین خسروی، حمید سمندریان و... که هرکدام در رشته خود معروف بودند. من شخصاً شاگرد خیلی از این اساتید نبودم، اما در مجموع همه آنها کم و بیش در یک سطح بودند و معنای چنین فضای آموزشی سطح بالایی این بود.
• نظر شما در مورد دکتر فروغ و اینکه چقدر در پیشرفت تئاتر موثر بود چیست؟
• به نظر من دکتر فروغ هدیه ای بود که زندگی به امثال من داده بود.
• ما که در ایران زندگی می کردیم قصد رفتن نداشتیم و اینجا هم گیج شده بودیم. دکتر فروغ با سطح تحصیلاتی که داشت هرگز نمی توانست به ایران بیاید. اما آمد و هر کاری از دستش برمی آمد انجام داد تا هنری را که دوست داشت به جوانان ایران بیاموزد. با وجود بودجه و امکانات محدود، محیطی امن، آرام و شاد را برای یادگیری تئاتر فراهم کرد. من به طور جدی بر لذت جو تأکید می کنم زیرا دانشکده یکی از پر جنب و جوش ترین و پر جنب و جوش ترین فضاهایی بود که در زندگی ام دیده ام. همیشه اتفاقی در جریان بود. یکی فیلم می ساخت، یکی نمایش می گذاشت، یکی مشغول دکور صحنه بود، یکی مشغول طراحی و دوخت لباس بود... در این بین تئوری با تمرین تلفیق می شد و همه در حال یادگیری بودند. علاوه بر این، ترجمه های دکتر فروغ نقش عمده ای در پیشرفت ادبیات نمایشی ایران داشت. به گمانم اگر صادق باشیم، می‌دانیم که همواره وام‌دار دکتر فروغ هستیم.
• نظر شما درباره پروفسور حمید سمندریان که به‌تازگی درگذشتند، چیست؟
• من هرگز شاگرد ایشان نبودم، اما همواره...



چند نکته در مورد فیلمنامه ۱

دوستان عزیز، گاهی مطالبی می‌خوانم که ممکن است برای علاقه‌مندان مفید باشد و تا جایی که بتوانم، ترجمه آن‌ها را با شما به اشتراک می‌گذارم.
چهار نکته برای خلق «شخصیت» در داستان
برای خلق یک شخصیت داستانی، نویسنده باید از امیال و آرزوهای درونی و همچنین اهداف بیرونی شخصیت آگاه باشد تا بتواند او را در مسیر دستیابی به اهدافش هدایت کند.
در بسیاری از فیلم‌نامه‌ها، شخصیت در مسیر حرکت به سوی هدف نهایی کامل‌تر می‌شود، اما متأسفانه گاهی در طول این سفر، برخی از ویژگی‌های خود را از دست می‌دهد.
چهار نکته‌ای که در این مقاله به آن‌ها اشاره شده، مواردی هستند که نویسنده ممکن است بخواهد شخصیتِ خلق‌شده‌اش را از آن‌ها دور کند تا آن شخصیت بتواند مسیر روایی و رفتاری خود را طی کند.
۱- والدین و خانه؛
در تاریخ قصه‌گویی، شخصیت‌ها معمولاً به دلایلی که در داستان مطرح می‌شود، از خانه و خانواده جدا می‌شوند تا به ندایی که آن‌ها را فرا می‌خواند، پاسخ دهند. شخصیت بر اثر تصمیمی که خودش می‌گیرد یا تصمیمی که به او تحمیل می‌شود، تنها می‌ماند؛ به همین دلیل، مورد توجه نویسنده قرار می‌گیرد و داستان بر پایه کنش‌های او شکل می‌گیرد.
شخصیت «ایندیانا جونز» یکی از بهترین نمونه‌ها برای این منظور است. «لوک اسکای‌واکر» در «جنگ ستارگان» نیز نمونه دیگری از شخصیتی است که برای آغاز نبرد، از خاستگاه اصلی خود به مکانی دیگر می‌رود.
نمونه‌های بی‌شماری در داستان‌ها وجود دارد که گواه این ادعاست. شاید جهانی‌ترین شخصیتی که از زمان جدایی از خانواده و آغاز سفرش مورد توجه بوده، «بودا» باشد؛ کسی که به محض ترک کاخ پدر برای جستجوی حقیقت، به چهره‌ای جهانی بدل شد.
قاعده‌ای که از این نمونه‌ها برمی‌آید: شکل‌گیری یک شخصیت قوی معمولاً با رانده شدن او از محیطی امن و آرام به فضایی خطرناک و پیچیده آغاز می‌شود.
۲- تکیه‌گاه یا حامی شخصیت؛
عنصر حامی یا تکیه‌گاه شخصیت می‌تواند به اشکال گوناگونی در داستان گنجانده شود: دوستان، جادو، نقاب‌ها و غیره.
در نهایت، تکیه‌گاه شخصیت می‌تواند هر چیزی باشد؛ هر عاملی که او را در رویارویی و کشمکش با موانع پیش‌رو یاری کند. هنگامی که شخصیت به هدف می‌رسد (اگر به آن دست یابد)، از تکیه‌گاه خود فاصله می‌گیرد و دیگر نیازی به آن ندارد.
۳- گذشته شخصیت؛ شخصیت از گذشته، خاطرات، کسانی که از آن‌ها می‌ترسید یا دوستشان می‌داشت، و هر احساس دیگری که نسبت به آن‌ها داشت، فاصله می‌گیرد؛ همچنین از زادگاه، شهر و کشورش... خلاصه آنکه، شخصیت مدام پوست می‌اندازد و به انسانی جدیدتر و اصیل‌تر (چه خوب و چه بد، در مقایسه با تصویری که دیگران از او دارند) نزدیک می‌شود.
۴- شخصیت چه می‌خواهد؟
خواسته‌ی شخصیت و آنچه برای دستیابی به آن نیاز دارد، باید توسط نویسنده در همان مرحله‌ی معرفی شخصیت آشکار شود. شناخت بهتر شخصیت و برملا شدن بسیاری از نقاط ضعف و قوت او، از طریق روابطش با شخصیت‌های پیرامونی میسر می‌شود. بنابراین، نویسنده با درک کامل شخصیت و طراحی درستِ رابطه‌ی او با افراد مکملِ اطرافش، می‌تواند مخاطب را به شناختی واقع‌بینانه‌تر از آن شخصیت رهنمون سازد.
گاهی شخصیت ناچار است از آنچه برایش اهمیت دارد، بگذرد. ​​برای نمونه، ایندیانا جونز از «جام مقدس» که در تمام طول داستان به دنبالش بوده است، چشم‌پوشی می‌کند تا به جایگاهی دست یابد که برایش اهمیت بیشتری دارد: عشق و احترام پدرش.
شخصیت همواره حاضر است برای رسیدن به هدفی والاتر و ارزشمندتر، از داشته‌های خود بگذرد.
ترجمه و خلاصه‌سازی از مقاله‌ای به قلم: جان بوچر
جان بوچر - فیلمنامه‌نویس لس‌آنجلسی

9/15/19

تصویری به‌یادماندنی از دانشجویان رشته هنرهای درماتیک سینما و تلویزیون در حیاط دانشکده.

عکس دانشجویان رشته هنرهای نمایشی؛ از راست به چپ: رامین آذر، [فردی که پشت سر اوست و دیده نمی‌شود—گمان می‌کنم بهروز یغمایی باشد]، کوروش افشارپناه، محمود جوهری، علی تاجر مشایی، ژیلا مهاجر، قاسم شکیبافر، احمد غفارمنش، بیژن بیرنگ؛ و موسی بساتینی و هاشم ارکان که نشسته‌اند. عکس یادگاری در حیاط دانشکده؛ با سپاس از فرید بزرگ‌مهر.

8/26/19

دانشجویان و استادان رشته‌های بازیگری و کارگردانی دانشکده هنرهای دراماتیک

در این تصویر، شماری از دانشجویان و استادان دانشکده هنرهای دراماتیک حضور دارند. استادان اسماعیل شنگله و داریوش مؤدبیان نیز در عکس دیده می‌شوند. اگر سایر افراد حاضر در تصویر را می‌شناسید، لطفاً از طریق ایمیل به دانشکده یا بخش پیام‌های صفحه فیس‌بوک دانشکده اطلاع دهید تا نام آن‌ها نیز به فهرست افزوده شود.

7/16/15

تصویری به‌یادماندنی از دانشجویان دانشکده هنرهای نمایشی


بله، درست حدس زدید؛ این تصویری زنده از کسری رضایی (در سمت راست عکس)، حمید مظفری (در وسط) و جواد سلیمی (در سمت چپ) است. جواد سلیمی کسی بود که پس از انقلاب، در بخش امور سینمایی و سپس معاونت امور سینمایی، در حوزه‌های نظارتی و فنی مسئولیت‌هایی بر عهده داشت. حمید مظفری می‌گوید: «کسری، همان‌طور که می‌دانید، مشکلات روحی و عاطفی داشت و در نهایت در خارج از ایران به زندگی خود پایان داد.» زمان عکس: بهار سال ۱۳۵۵. نمی‌دانم عکاس چه کسی بود، اما دوربین متعلق به کسری بود؛ او اصرار داشت که عکسی با من داشته باشد و خودش آن را در تاریکخانه‌ی خانه‌اش چاپ کرد. داستان جوانی کسری هم ماجرایی غم‌انگیز داشت.