7/14/20

من و سعید سلطان‌پور، در انتظار گودو؛ نوشته‌ی قاسم سیف

اجرای دانشجویان دکتر سعید سلطان‌پور؛ نمایش «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت (به کارگردانی سیروس قاسم‌سیف)
صحنه اول: صدای داریوش شنیده می‌شود که می‌خواند: «بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو...» و هم‌زمان، پرده به‌آرامی کنار می‌رود و ما «روشن‌فکری» را می‌بینیم که بر صندلی‌ای در وسط صحنه نشسته است؛ با عینکی بر چشم، احتمالاً کراوات یا پاپیونی بر گردن و سیگار یا پیپی بر لب، و او خطاب به ما، یعنی «تماشاگران»، می‌گوید:
(آن روزها که در کافه فیروز گرد هم می‌آمدیم، نسل پیش از ما صندلی‌های خود را داشت و ما، یعنی نوجوانان، حلقه خودمان را. دوشنبه‌ها، جلال آل‌احمد آن دو حلقه را به هم پیوند می‌داد و...)
نورِ جایگاهِ روشن‌فکر خاموش می‌شود.
نورِ جایگاهِ روشن‌فکر روشن می‌شود.
روشن‌فکر ناپدید شده و به‌جای او، کارگردان نمایش ظاهر می‌شود؛ به جلوی صحنه می‌آید و خطاب به تماشاگران می‌گوید:
(تماشاگران عزیز، سلام. من کارگردان این نمایش هستم. نمایشی که امشب تماشا می‌کنید، «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت است.) ناگهان، سعید سلطان‌پور از صندلی خود در میان تماشاگران برمی‌خیزد و خطاب به کارگردان فریاد می‌زند: (آقای کارگردان! در این هرج‌ومرج اجتماعی، در ایران جایی برای تئاتر پوچی [ابسورد] نیست!)
سکوت هولناکی بر سالن حکم‌فرما می‌شود؛ سکوتی که به گفته برخی، چند لحظه تاریخی و به گفته برخی دیگر، چند سالِ شمسی و قمری به طول می‌انجامد. در آن چند لحظه یا چند سال، شرق و غرب — یا به تعبیری، دموکراسی غربی و دیکتاتوری پرولتاریا — با شمشیرهایی یخی که در قطب‌های شمال و جنوب ساخته شده‌اند، با یکدیگر می‌جنگند و در میان صدای برخورد آن شمشیرها، از فاصله‌ای بسیار بسیار دور، زمزمه‌ی بانگ اذان به گوش می‌رسد که رفته‌رفته اوج می‌گیرد و سپس:
همه با هم و با فریاد:
زنده باد،
مرگ بر تو،
صدای شلیک گلوله،
ایران، ایران، ایران؛ رگبار مسلسل،
شاه رفت،
خجسته باد بهاران.
ناگهان، جوانی با اسلحه‌ای در دست، از پشت صحنه به روی صحنه می‌پرد... ...صحنه‌ها!
هم‌زمان با ورود مرد جوانی که اسلحه‌ای در دست دارد به روی صحنه، کارگردان نمایش «در انتظار گودو» با جهشی بلند به میان تماشاگران می‌پرد و روی صندلی‌ای می‌نشیند که سعید سلطان‌پور چند صندلی آن‌طرف‌تر روی آن نشسته است.
در همان لحظه، مرد جوانِ مسلح که حالا به جلوی صحنه رسیده، اسلحه خود را به سمت تماشاگران نشانه می‌رود و فریاد می‌زند: «دوران اینکه حرف آخر را شما بزنید، گذشته است! انقلاب شده و حالا نوبت ماست که حرف بزنیم. حواستان باشد، این اسلحه دست ماست!»
تماشاگران هورا می‌کشند و دست می‌زنند و پرده بسته می‌شود.

صحنه دوم:
با پخش ترانه‌ی «خجسته باد بهاران»، پرده‌ای که بسته بود، کنار می‌رود.
صحنه، با دیوارهایی که گویی نامرئی هستند، به سه بخش نابرابر تقسیم شده است:
در بخش میانی که بیشترین فضا را به خود اختصاص داده، گروهی مشغول تمرین تعزیه‌ی «مختار ثقفی» هستند؛ مختاری که آماده می‌شود تا انتقام خون امام حسین (ع) را از قاتلانش بگیرد.
در سمت چپ صحنه، سعید سلطان‌پور مشغول تمرین نمایش خیابانی «عباس‌آقا کارگر ایران‌ناسیونال» است.
در سمت راست صحنه که کمترین فضا را دارد، کارگردانِ نمایشِ پیش‌از‌انقلابیِ «در انتظار گودو»، اکنون مشغول تمرین نمایشی به نام «گودو آمد» است که... ناگهان یکی از بازیگرانش دست از بازی می‌کشد، رو به کارگردان می‌کند و فریاد می‌زند: «چرا پوزخند می‌زنی؟! چرا مسخره‌ام می‌کنی؟! اصلاً می‌فهمی قضیه چیست؟! نمی‌خواهم آن‌طور که تو می‌خواهی بازی کنم! اصلاً کارگردان بودن یعنی چه؟! تو برای خودت کسی هستی، برای خودت! آن دوران تمام شده عزیزم! حالا انقلاب شده و تازه، کلاه شما سردارها پشم ندارد. می‌فهمی؟!»
کارگردان پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «اگر از اسب بیفتیم، از اصل که نیفتاده‌ایم عزیزم! برو! برو! ظاهراً تو هم از آن انگورهای "صفر کیلومترِ" بعد از انقلاب هستی که هنوز چیده نشده‌اند و می‌خواهند کشمش شوند. نه،...» «عزیزم! حالا برو و وقتی کاملاً آماده و مهیا شدی، بیا تا با هم حرف بزنیم. برو!»
بازیگر: (حالا بهت نشون می‌دم طرفِ کی داری حرف می‌زنی!)
بازیگر به وسط صحنه می‌رود، رو به کارگردانِ «تعزیه مختار ثقفی» می‌کند و می‌گوید: (حاج‌آقا! این ظالم دیگه شورش رو درآورده! هی دستور می‌ده و به من می‌گه این کار رو بکن و اون کار رو بکن! همون‌طور که برادرِ مخملباف گفت...)
حاج‌آقا انگشت اشاره دست راستش را روی نوک بینی‌اش می‌گذارد و می‌گوید: «هیس! هیس!» و هم‌زمان، قدمی به سمت بازیگر و کارگردانِ نمایش «گودو می‌آید» برمی‌دارد و با صدایی آهسته می‌گوید: (خواهش می‌کنم برادر! لطفاً کمی آرام‌تر صحبت کنید، چون بازیگرهای من دارند استراحت می‌کنند و مشغولِ تسلی‌بخشی هستند!) وقتی حاج‌آقا کلمات انگلیسیِ «relaxing» (استراحت) و «consoling» (تسلی‌بخشی) را با لهجه غلیظ عربی ادا می‌کند، کارگردانِ نمایش «گودو می‌آید» می‌خندد. بازیگر از فرصت استفاده می‌کند، بلافاصله به حاج‌آقا نزدیک می‌شود و طوری در گوشش می‌گوید که کارگردانِ «گودو می‌آید» نشنود: (می‌بینی حاج‌آقا؟! یارو داره به ما می‌خنده! داره مسخره‌مون می‌کنه! اصلاً می‌دونی نکته‌ی این...است باید بدونی 
       
      

No comments:

Post a Comment