چرا مری دارش، دانشجوی بازیگری و کارگردانی در دانشکده هنرهای دراماتیک، کشته شد؟در گوشهای از روزنامه نوشته بودند: در یک تصادف رانندگی در جاده کوار-شیراز، ۶ نفر از هنرمندان و عوامل سریال «عیاران» کشته و مجروح شدند... در این حادثه، مری دارش (مدیر برنامه) و یوسف آذر شریفزاده (راننده گروه) جان باختند. خانم شهلا سلطانی در جلد دوم «کتاب زندان» (صفحه ۱۹۳) درباره این حادثه و مرگ مری دارش مینویسد: در یک تصادف احمقانه. مری هیچ جراحتی نداشت؛ گویی آرام خوابیده بود. کودکی که کنار مری نشسته بود، آسیبی ندید و زنده ماند. مری چقدر کودکان را دوست داشت! ... مری برای من زنده است. تصویر او در اوین در ذهنم حک شده است. او را میبینم که در راهروی زندان قدم میزند؛ در ساعات پایانی شب و بعدازظهرهای زندان، زمانی که هیاهو و جنبوجوش زندان کمی فروکش کرده بود. او را با لباس همیشگیاش میبینم: شلوار جین و پیراهن چهارخانه... او را با آن لبخندِ توأم با وقار و مهربانیاش میبینم و صدای رسای مریِ ۲۰ ساله را میشنوم که در نقش «سیمون ماشار» در دادگاهی که حکم مرگش را صادر کرده بود، پایش را محکم بر زمین میکوبید و با خود تکرار میکرد: «اینجا صدایش بلند نمیشود. چه شده؟ صدایش بلند نمیشود! صدای سرزمین فرانسه دیگر بلند نمیشود
چرا مری دارش، دانشجوی بازیگری و کارگردانی در دانشکده هنرهای دراماتیک، کشته شد؟
در گوشهای از روزنامه نوشته بودند: در یک تصادف رانندگی در جاده کوار-شیراز، ۶ نفر از هنرمندان و عوامل سریال «عیاران» کشته و مجروح شدند... در این حادثه، مری دارش (مدیر برنامه) و یوسف آذر شریفزاده (راننده گروه) جان باختند. خانم شهلا سلطانی در جلد دوم «کتاب زندان» (صفحه ۱۹۳) درباره این حادثه و مرگ مری دارش مینویسد: در یک تصادف احمقانه. مری هیچ جراحتی نداشت؛ گویی آرام خوابیده بود. کودکی که کنار مری نشسته بود، آسیبی ندید و زنده ماند. مری چقدر کودکان را دوست داشت! ... مری برای من زنده است. تصویر او در اوین در ذهنم حک شده است. او را میبینم که در راهروی زندان قدم میزند؛ در ساعات پایانی شب و بعدازظهرهای زندان، زمانی که هیاهو و جنبوجوش زندان کمی فروکش کرده بود. او را با لباس همیشگیاش میبینم: شلوار جین و پیراهن چهارخانه... او را با آن لبخندِ توأم با وقار و مهربانیاش میبینم و صدای رسای مریِ ۲۰ ساله را میشنوم که در نقش «سیمون ماشار» در دادگاهی که حکم مرگش را صادر کرده بود، پایش را محکم بر زمین میکوبید و با خود تکرار میکرد: «اینجا صدایش بلند نمیشود. چه شده؟ صدایش بلند نمیشود! صدای سرزمین فرانسه دیگر بلند نمیشود
